#قطب_احساس_پارت_294
سالار به کافی شاپ اشاره کرد و گفت:
- دیزاین اینجا فوق العادهست، این عکسها عالیه.
کوروش: همهاش کار سمیره، تو نقاشی مهارت خاصی داشت.
سالار سری تکان داد و گفت:
- دیروز که از پشت پنجره دیدمش حس کردم چشمهاش هنوز کامل بیفروغ نشده.
کوروش به ترلان اشاره کرد و گفت:
- از وقتی ترلان رو دیده خیلی بهتر شده.
- من سعی دارم کمکش کنم؛ ولی سمیر همهاش درمورد خــ ـیانـت و مرگ واین جور چیزها حرف میزنه.
سالار: میدونم شاید سخت باشه؛ ولی باید تلاش کنین از توی بیمارستن بکشینش بیرون، باید حس کنه هنوز زندگی در
جریانه و همهاش توی اون چهاردیواری سفید خلاصه نمیشه.
- ولی اون میگه اونجا خونهشه، چطوری بکشمش بیرون؟
سالار با لبخند به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
- این رو دیگه شما خانمها بهتر میدونین.
و به کوروش چشمکی زد که اخمهای کوروش در هم رفت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
سالار فوری لبخندش را جمع کرد و صاف نشست.
گارسون آمد و بعد از گرفتن سفارش رفت.
ترلان به کوروش که با جعبه دستمال کاغذی روی میز بازی میکرد خیره شد.
هنوز با یادآوری آن روز خجالت میکشید؛ اما لذت بخش بود.
کوروش نگاهش را غافلگیر کرد.
romangram.com | @romangram_com