#قطب_احساس_پارت_293

فوری کت را به کمد برگرداند، روی تخت نشست.
از پایین صدای عمو میآمد.
نفس راحتی کشید، تا عمو خانه بود، برسام نمیتوانست کاری بکند!
در اتاق باز شد، برسام داخل آمد و با لحن تهدید آمیزی گفت:
- من باید برم، شب که اومدم هیچ جور نمیتونی فرار کنی.
و در را بست.
صدای چرخش کلید را در قفل شنید.
روناک روی تخت نشست.
امیدوار بود شب که برسام میآید آرامتر شده باشد.
***
وارد کافی شاپ شد، با چشم همه جا را از نظر گذراند.
با دیدن یک جفت تیلهی عسلی که نگاهش میکرد لبخند محوی زد و به سمتش رفت.
صدای کفشهایش سکوت کافی شاپ را میشکست.
روبروی میزشان ایستاد که هر دو بلند شدند.
سلام زیر لبی به کوروش کرد که سالار دستش را سمتش دراز کرد و گفت:
- خوشبختم خانم، امیدوارم حالتون بهتر شده باشه.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

ترلان نگاهی به دستش انداخت که کوروش با آرنج به پهلویش زد و کنار گوشش چیزی گفت که لبخند سالار عمیقتر
شد و دستش را پس کشید.
روی صندلیها نشستند.

romangram.com | @romangram_com