#قطب_احساس_پارت_292
قدمی عقب رفت، لبهی کت را در مشت فشرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
نگاه خیرهی برسام، کت مَردانهی غریبهای را نشان گرفته بود که روی شانههای روناک خودنمایی میکرد.
روناک با لکنت گفت:
- سـ...سلام...فکر میکردم کلوپی.
برسام قدمی داخل گذاشت و با صدای خشن و آرامش گفت:
- اون کت کیه؟
ابلهانهترین جواب را داد:کت تو
- من همچین کتی نداشتم.
- به خدا از تو کمدت برداشتم.
بازویش را در دست گرفت و غرید:
- این کت مال من نیست.
روناک فقط توانست در چشمهای وحشی برسام زل بزند.
فشاری به بازویش آورد که آخ ریزی گفت.
زیر گوشش زمزمه کرد:
- اگه صاحب کت رو پیدا کنم، هردوتون رو به آتیش میکشم.
و به سمت پلهها هلش داد و ادامه داد:
- گمشو تو اتاقت تا بیام به حسابت برسم.
بدن روناک میلرزید، با قدمهای سریع وارد اتاق شد، دستهایش یخ کرده بود و رنگ پریده به نظر میآمد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com