#قطب_احساس_پارت_291
- وای نه، اون عمرا من رو برسونه، دفعه قبل هم تصادف کردم دیگه بهم ماشین نمیده، بنابراین...
و نگاهش را با خجالت به اردیان انداخت که خندید و گفت:
- استاد کوچولو فردا اولین کلاسمون با شماست، میام دنبالتون.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- ممنون
موتور را روشن کرد و با یک خداحافظی رفت.
روناک سرخوش وارد خانه شد، به اتاقش که رفت در آینه خودش را دید، هنوز کت اردیان روی شانههایش بود.
لبخند محوی زد، کت را در آغوش گرفت و بویید، عاشق بوی عطر مردانهاش بود.
کت را در کمد گذاشت و روی تخت دراز کشید.
***
روبروی آینه ایستاد.
مانتوی کت مانند کرم به همراه شلوار مخمل و مقنعه شکلاتی، ست زیبایی ساخته بود.
مژههایش را پر از ریمل کرد، رژ کالباسی را بر لبهای قلوهایش زد و مقداری از موهایش را روی صورتش ریخت.
کت اردیان را برداشت و روی شانههایش انداخت.
به ساعتش نگاه کرد، کولهاش را در دست گرفت و با هیجان از پلهها پایین رفت.
اقدس خانم به سمتش آمد، ساندویچی سمت روناک گرفت و گفت:
- بفرمایید خانم،گرسنه نمونین.
روناک با تشکر لقمه را گرفت و به سمت در رفت.
دستگیره را لمس کرد، به سمت پایین کشید و در را باز کرد.
با دیدن برسام پشت در قالب تهی کرد.
romangram.com | @romangram_com