#قطب_احساس_پارت_290
دستهای روناک محکمتر شد.
ضربان قلبش بالا رفته بود، در آن هوای سرد بدن اردیان همانند کوره بود، گرمابخش و لذت آور.
اردیان پرسید: خونهتون کجاست؟
روناک آدرس را داد.
اولین تجربه موتورسواریاش فوق العاده بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
روبروی ویلا نگه داشت.
روناک پیاده شد، کلاه را به اردیان داد و گفت: ممنون که رسوندیم.
اردیان لبخندی زد و به ویلا اشاره کرد و گفت:
- خونهی قشنگی دارین.
- خونهی عَمومه.
اردیان متعجب نگاهش کرد که ادامه داد:
- من مادر و پدر ندارم.
- متاسفم؛ ولی یه وجه اشتراک داریم، چون من هم پدر ندارم.
روناک "خدابیامرزی" زیر لب زمزمه کرد که اردیان ادامه داد:
- فردا میام دنبالتون.
- وای نه، خودتون رو به زحمت نندازین، خودم میام.
- شما که ماشینتون دانشگاهه.
- آره؛ ولی به برسام میگم من رو برسونه.
و سپس ناخواسته زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com