#قطب_احساس_پارت_289

لبخندی زد وگفت: من میرسونمتون.
روناک با چشمهای گرد گفت:
- با موتور !؟
- اون قدرها هم بد نیست.
- ولی آخه سرده!
اردیان پیاده شد، کتش را درآورد و روی شانههای روناک انداخت و گفت:
- این طوری گرم میشی.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

روناک خواست اعتراض کند که اردیان کلاه ایمنیاش را هم روی سر دخترک گذاشت و گفت:
- سرت هم گرم میمونه، حالا بپر پشتم.
- ولی خودت سرما میخوری.
موتور را روشن کرد وگفت:
- من عادت دارم.
روناک سوار شد، اولین باری بود که موتور سواری میکرد!
با ترس محکم دستش را دور کمر اردیان حلقه کرد و نالید:
- میترسم.
نفسهای تند اردیان را از حرکات قفسه سینهاش حس میکرد.
اردیان جواب داد:
- من رانندهی خوبیام.
و حرکت کرد.

romangram.com | @romangram_com