#قطب_احساس_پارت_288
- متوجه شدی؟
چشمهای اردیان زیادی مسخ کننده بود پس ترجیح داد به برگه چشم بدوزد.
اردیان نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
- باقیش رو خودم میتونم انجام بدم.
هردو بلند شدند.
روناک بیحرف به سمت کلاس رفت.
دو کلاس دیگر را گذراند، خسته به سمت پارکینگ حرکت کرد.
پشت فرمان نشست، هر چه استارت زد روشن نشد.
پیاده شد و کاپوت را باز کرد، از قطعات و مشکل ماشین سر در نمیآورد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
آهی کشید که صدای اردیان آمد:
- مشکلی پیش اومده؟
چرخید سمتش و گفت: روشن نمیشه.
- من میتونم درستش کنم.
نگاهی به ساعتش انداخت و لبش را به دندان گرفت.
اگر دیر میرسید برسام زندهاش نمیگذاشت، پس گفت:
- نه عجله دارم، باید برم خونه، میذارم ماشین همین جا باشه، ممنون.
و با قدمهای سریع از او دور شد.
رفت سر خیابان، هر چه منتظر شد در آن هوای سرد زمستان تاکسی پیدا نکرد.
موتوری جلوی پایش ترمز زد، موتورسوار کلاهش را در آورد، اردیان بود.
romangram.com | @romangram_com