#قطب_احساس_پارت_287

مقابلش که ایستاد، صدایش را صاف کردو گفت:
- آقای شرمسار
اردیان سربلند کرد.
یکی از دوستهایش با لودگی گفت:
- خواهر فامیل ایشون شرمسار نیست.
اردیان با آرنج به پهلوی آن پسر زد و زیر لب گفت:
- جریان داره
و لبخند تصنعی زد و رو به روناک ادامه داد: بفرمایید
روناک برگه را سمتش گرفت.
- جوابِ سوالی که مشکل داشتین.
اردیان برگه را گرفت، با گیجی نگاهش کرد و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- من که چیزی از این نمیفهمم، میشه یه توضیحی بهم بدید؟
بعد به دوستهایش نگاه کرد و ادامه داد:
- پسرها بعدازظهر جای همیشگی میبینمتون.
دوستانش بلند شدند و با خداحافظی رفتند.
روناک کنارش نشست و شروع کرد به توضیح دادن.
مسئله طولانی بود، نصفش را که توضیح داد، نگاهش کرد تا مطمئن شود یاد گرفته؛ اما نگاه خیرهی اردیان روی صورتش
هولش کرد!
کمی ازش فاصله گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com