#قطب_احساس_پارت_286
همه اعتراض میکردند که چرا کلاس تمام نمیشود تا کلاس آنها شروع شود.
انگار کلاس قبلی یک ربعی بیشتر مانده بودند.
درِ کلاس باز شد و اردیان با سر پایین بیرون آمد، سرش را که بلند کرد و اجتماع دخترها رادید "یا امام زمانی" گفت و
دو قدم عقب رفت.
دخترها با خونسردی سر جایشان ایستادند بدون این که حتی قدمی تکان بخورند.
اردیان آب گلویش را به سختی قورت داد، کلاسور و جزوههایش را بالای سر نگه داشت و گفت:
- خانمها شرمسارم
و از میان آنها گذشت.
با هر قدم که برمیداشت "شرمسارم" را تکرار میکرد.
روناک با شیطنت کمی خم شد و گفت:
- بنده هم رستگارم
شلیک خندهها بلند شد.
اردیان با خجالت سرش را پایین انداخت و با احتیاط رد شد تا به کسی برخورد نکند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
روناک منتظر ماند جمعیت کمتر شود تا وارد کلاس شد.
با یادآوری اردیان باز به خنده افتاد.
کلاس به خوبی گذشت.
به محوطه که رسید متوجه اردیان و دوستهای مزخرفش شد.
جلسهی پیش اردیان از او پاسخ سوالی را خواسته بود، برگهای را که پاسخ در آن بود از کولهاش بیرون کشید و با
طمانینه به سمتش رفت.
romangram.com | @romangram_com