#قطب_احساس_پارت_285
- بدجنسی نکن
برسام کمی خودش را سمت روناک خم کرد، روناک لبخند دندان نمایی زد و دو انگشتش را به شکل شاخ روی سر
برسام نگه داشت.
برسام صورتش را سمت او چرخاند، فاصله صورتهایشان پنج انگشت هم نبود.
میخواست روناک را دعوا کند؛ اما نتوانست! نگاهش روی لبهای او ثابت ماند، لبهایش از برق لب برق میزد.
فوری صورتش را برگرداند، عکس گرفت وگفت:
- خوب دیگه بریم.
روناک بیاعتراض راه افتاد، به عمو که رسیدند، عمو پرسید:
- خب، برسام چطور بود؟
- خوب بود، به نظرم خوبه اگه بخریمش.
عمو سری با رضایت تکان داد.
نیم ساعتی دیگر آنجا بودند تا عمو و برسام در مورد طرح ساختی که داشتند صحبت کنند.
وقتی به خانه رسید خسته وارد اتاقش شد و خوابید.
حتی حوصلهی خواندن درسهایش را هم نداشت.
***نگاه دانلود رمان قطب احساس |
ماشین را جای پارک همیشگیاش پارک کرد.
با سرعت به سمت کلاس حرکت کرد، وارد راهرو که شد اجتماع دخترها را پشت در کلاس دید و در دل پوزخندی زد.
وقتی استادی شخصی مثل فرحزاد باشد بیشتر اجتماع کلاس را دختر تشکیل خواهد داد!
از بین جمعیت رد شد و پشت در ایستاد.
romangram.com | @romangram_com