#قطب_احساس_پارت_284
- دوست دارم.
برسام یک تای ابرویش را بالا انداخت وگفت:
- پس میتونی به سلفی گرفتنت ادامه بدی.
و موبایل را به سمتش پرت کرد که اگر نگرفته بودش در آب میافتاد.
دلش خیلی میخواست عکس بگیرد؛ اما نمیتوانست عذر خواهی کند، پس پشت سر برسام راه افتاد.
درختی نظرش را جلب کرد.
دو درخت که شاخههایش درهم پیچ خورده و تنهی آن را به شکل قلب درآورده بود، با هیجان گفت:
- برسام اون رو ببیین.
برسام رد انگشتِ روناک رادنبال کرد و به درخت رسید.
لبخند محوی روی لبش نقش بست، روناک از فرصت استفاده کرد وگفت: برسام؟
- بله.
- میای کنار اون درخت دو نفره عکس بگیریم؟
بعد بازویش را گرفت و گفت: لطفاً...لطفاً...لطفاً.
- خیلی خب، بگیریم.
روناک ذوق زده کنار درخت ایستاد، برسام هم کنارش ایستاد و موبایلش را بالا آورد تا سلفی بگیرد که روناک معترضانه
گفت:
- اِ، من نیستم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
برسام پوزخندی زد وگفت: بس که کوتولهای.
روناک با مشت کوچکش به بازوی قطور برسام زد وگفت:
romangram.com | @romangram_com