#قطب_احساس_پارت_283

- آره، با روناک برو زمینهای اطراف رو ببین.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

و به نقطهای اشاره کرد و گفت:
- به خصوص اون زمین رو، اگه بشه بخرمش عالی میشه.
برسام سری تکان داد و راه افتاد.
روناک میدانست برای آمدن از او درخواست نمیکند پس پشت سرش راه افتاد.
به زمینی که عمویش گفته بود رسیدند.
وسط زمین رودی جریان داشت و اطرافش پر بود از درختهایی که آثار برف روی شاخههایشان دیده میشد.
روناک ذوق زده گفت:
- اینجا خیلی قشنگه.
برسام فقط سر تکان داد که روناک ادامه داد:
- باید چند تا عکس از اینجا بندازم.
و موبایلش را درآورد، مقابل رود ایستاد و چند عکس سلفی گرفت.
به سمت برسام که نگاهش میکرد رفت، موبایل را به سمتش گرفت وگفت:
- چند تا عکس ازم میگیری؟
برسام نفسش را بیحوصله بیرون داد و موبایل را گرفت.
روناک کنار رود برگشت، در آن کلاه و شال گردن و پالتوی خز خیلی ملوس شده بود.
لبهایش را طبق عادت غنچه کرد و منتظر ماندتا عکس بگیرد،برسام اخم کرد و گفت:
- لبهات رو اون طوری نکن.نگاه دانلود رمان قطب احساس |


romangram.com | @romangram_com