#قطب_احساس_پارت_282
- تکرار نشه.
روناک اخم کرد و گفت:
- تو ازم خواستی بیام، من مشتاق نبودم!نگاه دانلود رمان قطب احساس |
برسام خشن نگاهش کرد، از آن نگاههایی که دل رستم را هم میلرزاند.
روناک سرش را پایین انداخت و گفت:
- مربوط میشه به شرکت بابام، یه زمین خریده نزدیک لواسون، ازم خواسته برم زمین رو ببینم، گفت تو هم یک مدته از
خونه بیرون نیومدی همراهم بیارمت دلت باز بشه.
با شیطنت پرسید: عمو گفته؟
ماشین را روشن کرد و گفت:
- کی به غیر از عمو به فکر توئه؟
ذوقش ترکید، از پنجره به بیرون نگاه کرد و تا آنجا حرفی نزد.
ماشین کنار زمین صافی ایستاد.
هردو پیاده شدند.
عمو که تا آن لحظه مشغول صحبت با کارگرها بود به سمتشان آمد و با لبخند گفت:
- سلام به موقع رسیدین
و رو به روناک ادامه داد:
- نمیدونستم تو هم میای!
روناک پوزخندی زد و به برسام نگاه کرد که او اخمهایش را بیشتر در هم کشید و گفت:
- زمین خوبیه.
romangram.com | @romangram_com