#قطب_احساس_پارت_281
سر درد داشت، سعید فشار عصبی زیادی به او وارد کرده بود.
***
تقهای که به در خورد باعث شد از کتابش فاصله بگیرد.
اقدس خانم وارد اتاق شد و گفت:
- روناک خانم، آقا گفتن توی ماشین منتظرتونن، ۷دقیقه دیگه پایین باشین.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
متعجب پرسید:
- برای چی منتظر منه؟
- نمیدونم خانم؛ ولی فکر کنم باهاتون قرار داشتن
کمی فکر کرد؛ اما نمیدانست این وقت روز چه قراری میتوانست با برسام داشته باشد!
با این حال حرف حرف او بود؛ بنابراین پالتوی خز سفید به همراه کلاه و شال گردن مشکی و جین هم رنگش پوشید.
وقتی برای آرایش نداشت؛ بنابراین تنها برق لبی زد و از پلهها پایین رفت.
ماشین هنوز در حیاط بود و برسام منتظرش.
در ماشین را باز کرد و نشست و پرسید:
- چرا گفتی بیام؟
برسام نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- سه دقیقه دیر کردی.
روناک با حرص نگاهش کرد، کنار این مرد حس بردهای را داشت که باید بله چشمگوی اربابش باشد.
شانهای بالا انداخت و گفت:
- داشتم حاضر میشدم.
romangram.com | @romangram_com