#قطب_احساس_پارت_280
گلبرگ سعی میکرد فکرش را از سعید منحرف کند.
روبروی رستوران نگه داشت.
هیچی از طعم غذا نفهمید، بنیامین هم متوجه تغییر رفتارش شده بود؛ اما خیلی سخت گرفت.
به شرکت که برگشتند گلبرگ به اتاق ایرج خان رفت.
عمو ایرج با لبخند ازش استقبال کرد.
گلبرگ روی صندلی نشست و منتظر چشم به دهان عمو ایرج دوخت که بالاخره به حرف آمد:
- دانیال یه مدت پیگیر توئه، میخواد بدونه حاضری تو مطب کمکش کنی یا نه؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
اخم ریزی کرد، کلا پیشنهاد دانیال را فراموش کرده بود، آرام گفت:
- نمیدونم عموجان، من هنوز در این مورد با بنیامین صحبت نکردم.
- بهتره در این مورد بهش نگی.
- چرا؟
- نمیدونم متوجه شدی یا نه؛ ولی بنیامین و دانیال سایه هم رو با تیر میزنن، مطمئناََ بنیامین اجازه نمیده؛ ولی من
میتونم دانیال رو تضمین کنم.
گلبرگ در دل پوزخندی زد، دانیال پسرش بود، مگر میشد تضمینش نکند!؟
باید قبلش با بنیامین مشورت میکرد، بلند شد و گفت:
- باشه، خبرش رو بهتون میدم، با اجازه.
و خواست برود که ایرج گفت:
- راستی من شمارهات رو به دانیال دادم، خودش باهات تماس میگیره.
نفسش را بیرون داد، دلش نمیخواست دانیال شمارهاش را داشته باشد؛ اما دیگر نمیشد کاری کرد، از اتاق بیرون رفت.
romangram.com | @romangram_com