#قطب_احساس_پارت_279
- این آدرس کجاست؟
بنیامین برگه را ازش گرفت و نگاهی به آن انداخت.
گلبرگ خودش را بیشتر به بنیامین چسباند، پوزخندی روی لبهای سعید نقش بست.
بنیامین سری تکان داد و گفت:
- این آدرس از اینجا خیلی فاصله داره، تقریبا اون سمت شهره.
سعید برگه را از دستش چنگ زد و گفت:
- فقط بگو از کدوم خیابون؟
- این خیابون رو برو، اولین چهارراه سمت چپ.
سعید بالاخره چشم از گلبرگ گرفت و با لبخند تصنعی گفت: ممنوننگاه دانلود رمان قطب احساس |
و راهش را گرفت و رفت.
بنیامین دستش را گرفت و متعجب گفت:
- چرا یخ کردی؟
گلبرگ با صدای لرزان گفت: سـ...سردمه.
بنیامین او را فوری سوار ماشین کرد.
بدنش میلرزید، میترسید از روزی که او تهدیدهایش را عملی و زندگیاش را خراب کند.
بنیامین با نگرانی گفت: چته تو؟ میخوای بریم دکتر؟
سری به علامت منفی تکان داد و گفت:
- نه خوبم
ماشین را روشن کرد.
romangram.com | @romangram_com