#قطب_احساس_پارت_278

- همینجا.
بنیامین بازویش را گرفت و از پشت میز بلند کرد و گفت:
- تو امروز معلوم نیست چته! در هر حال وقت ناهاره، بریم رستوران؟
سری تکان داد.
با خروجشان عمو ایرج هم از اتاقش خارج شد، با دیدن گلبرگ لبخندی زد و گفت:
- به به گلبرگ جان، نمیدونستم اومدی.
و به شوخی ادامه داد:
- انگار تو منشی بنیامینی نه منشی من.
گلبرگ با شرمندگی گفت:
- ببخشید عموجان بنیامین اصرار داشت میزم رو ببرم تو اتاقش.
- اشکال نداره دخترم، شوخی میکنم راستی بعد از ناهار یه سر بیا تو اتاقم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چشم حتما.
همراه بنیامین از شرکت خارج شد، ماشین روبروی شرکت پارک شده بود.
گلبرگ با دیدن سعید که به سمتشان میآمد بدنش سِر شد.
سعید درست روبرویشان ایستاد و گفت:
- ببخشید آقا
بنیامین نگاهش کرد و گفت:
- بفرمایید
سعید در حالی که نگاهش به گلبرگ بود برگهای به سمت بنیامین گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com