#قطب_احساس_پارت_277

بنیامین متعجب از دیدنش بلند شد و گفت:
- تو اینجا چکار میکنی؟ مگه نباید دانشگاه باشی؟
بیتوجه به سوالش خودش را در آغوشش انداخت، به امنیت آغوشش محتاج بود.
بنیامین دستش را دور کمرش حلقه کرد و روی موهایش را بوسید و زمزمه کرد:
- چیزی شده خانمم؟
گلبرگ حلقهی دستهایش را محکم کرد و گفت:
- نه، هیچی نیست.
نمیدانست چقدر درآن حالت ماند تا بالاخره جدا شد.
بنیامین دقیق نگاهش کرد و گفت:
- حالا بگو چی شده؟
- هیچی، فقط خواستم پیشت باشم.
لبخند محوی زد، با اینکه باور نکرده بود؛ اما چیزی نگفت.
گلبرگ نگاهی به میزی که به خاطر او در دفترش گذاشته بود انداخت و پشتش نشست.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

بنیامین دلش نمیخواست زنش روبروی آرش بنشیند.
باز ذهن گلبرگ کشیده شد سمت سعید، آن لعنتی قصد برهم زدن زندگیاش را داشت.
گذر زمان را از دست داده بود تا با صدای بنیامین به خودش آمد:
- گلبرگ، خانمی؟
نگاهش کرد و گفت: جانم؟
- حواست کجاست؟

romangram.com | @romangram_com