#قطب_احساس_پارت_276
- کاری میکنم روزی صد بار از ازدواج کردنت پشیمون بشی.
گلبرگ به سمت خیابان رفت و گفت:
- تو روانی هستی، تو جنون داری، امیدوارم خدا شفات بده.
و دستش را برای تاکسی بلند کرد.
کولهاش که کشیده شد جیغ ریزی زد و برگشت سمتش، سعید غرید:
- هنوز کارم باهات تموم نشده که میری.
گلبرگ کولهاش را از دست سعید بیرون کشید و گفت:
- من با تو هیچ کاری ندارم.
سعید بازوهایش را در دست گرفت و گفت:
- من کارم رو هیچ وقت ناتموم نمیذارم، یادته؟ اون روز تو خونه.
انجماد خون در رگهایش را حس کرد.
سعید فشاری به بازوهای او داد و رهایش کرد.
دلش میخواست روی زمین بنشیند و گریه کند، دست بلند کرد و تاکسی گرفت، آدرس شرکت را داد.
دیگر جرات نمیکرد جایی جز کنار بنیامین باشد.
آن قدر لبش را به دندان گرفت و پوستش را خورد که شوری خون را در دهانش حس کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
از تاکسی پیاده شد، کرایه را حساب کرد و وارد شرکت شد، قلبش کمی تندتر از همیشه میزد.
با ورودش آرش به نشانهی احترام بلند شد و سلام کرد.
جوابش را داد و وارد اتاق بنیامین شد.
آنقدر هول بود که فراموش کرد در بزند.
romangram.com | @romangram_com