#قطب_احساس_پارت_275
میز صبحانه را جمع کرد، پای ظرف شویی ایستاد تا ظرفها را بشورد.
در حال خودش بود که دستهای مردانهای دور کمرش حلقه شد.
لبخندی زد، دیگر به غافلگیریهای بنیامین عادت کرده بود.
بنیامین لاله گوشش را بوسید و گفت:
- میخوام برم سرکار خانمی.
گلبرگ دستهایش را شست، به طرفش برگشت و با لبخند گفت: به سلامت
بنیامین منتظر نگاهش کرد، بـ ــوسهی هر روزش را ازش گرفت که گلبرگ فشاری به سینهاش آورد و گفت:
- برو دیگه، من هم میرم دانشگاه، از اونجا میام شرکت.
بـ ــوسه ریزی روی بینیاش زد: منتظرتم عزیزم.
گلبرگ تا دم در بدرقهاش کرد.
به هر زحمتی بود دل از گلبرگ کند و راهی شد.
گلبرگ هم بعد از اینکه کمی خانه را مرتب کرد لباس پوشید تا به دانشگاه برود.
کوله مشکیاش را با شلوارش ست کرد و از خانه بیرون زد.
به طرف خیابان رفت تا تاکسی بگیرد که صدایی بدنش را به لرزه انداخت:
- صبر کن من میرسونمت.
با ترس به سمتش چرخید، تمام وجود سعید او را میترساند.
اخم کرد و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- تو که باز اینجایی! حالیت نیست من ازدواج کردم؟
سعید قدمی به سمتش آمد و گفت:
romangram.com | @romangram_com