#قطب_احساس_پارت_274


- چند ماه پیش، همون زمانی که تو و بنیامین عقد کردین.
- چند ماهه پیش اون وقت تو الان باید بهم بگی؟
- آخه اون دوستم نیست، سمیر رو یادته؟ همسایهی خونه قبلیمون.
کمی فکر کرد و گفت: پسر مریم خانم؟
- آره.
- خب؟
- مشکل روانی پیدا کرده، تو تیمارستان بستریه، کوروش دوستِ اونه، من فقط میخوام به سمیر کمک کنم.
گلبرگ با ناراحتی گفت: طفلک، حالا چرا اینطوری شده؟
- موضوعش مفصله، تو بگو کوروش از کی اینجاست؟
گلبرگ با شیطنت گفت: وقتی اومدیم بیمارستان تا اسمش رو شنیدم یادم اومد همچین اسمی رو اون روز پشت تلفن
گفتی، فهمیدم واقعا تصادف نکردی برای همین خیلی به مامان و بابات اصرار کردم ببخشنش، به بنیامین گفته بود تو
جاده بودین و به خاطر دست فرمون عالیت زدین به صخره، خلاصه تمام این یک هفته رو توی بیمارستان بود.
وقتی گفتن رفتی تو کما، حالش خیلی بد شد، یعنی یک جوری یقهی دکتر رو گرفت که مامانت فکر کرد به خاطر ترس از
زندان و اعدام داره اینطوری بال بال میزنه!
مامانت هم تا دیروز بیمارستان بود؛ ولی وقتی آوردنت تو بخش به زور فرستادمش بره، الان هم هر جا باشن میرسن.
ترلان لبخندی زد، نگرانی کوروش برایش لذت بخش بود، از پنجره به بیرون خیره شد.
چه شروع زیبایی.
***نگاه دانلود رمان قطب احساس |


romangram.com | @romangram_com