#قطب_احساس_پارت_273
- تمام این یک هفته رو اینجا بودم.
چنگی به گونهاش زد و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- خاک بر سرم، مامانم دیدت؟
کوروش لبخند محوی زد و گفت:
- فکر میکنن من با تو تصادف کردم، اگه به خاطر آقا بنیامین نبود الان زندان بودم.
ترلان لبش را به دندان گرفت و گفت:
- ببخشید، همهاش تقصیر من بود، راستی گفتی چند وقته بیمارستانم؟
- یک هفته
- چرا انقدر زیاد؟!
- سرت ضربهی بدی خورده بود، تقریبا توی کما بودی! تازه دیروز علائم حیاتیات مرتب شد که آوردنت بخش.
- بهوش اومدم دیگه، حالا که خیالتون راحت شد برین دیگه.
کوروش نگاهش کرد و گفت: مطمئن باشم حالت خوبه؟
- خوبم.
سر تکان داد و گفت: پس من دیگه میرم، از آقا بنیامین هم خداحافظی کنین.
بعد از خداحافظی از اتاق بیرون رفت.
بیکار نشسته بود که گلبرگ برگشت، پرسید:
- چهکارت داشت؟
لبخند خجلی زد و گفت: هیچی ولش کن
گلبرگ: نمیخوای بگی کی و چطوری با هم آشنا شدین؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com