#قطب_احساس_پارت_272
قبل از اینکه سوالی بپرسد صدای توبیخ گرانه گلبرگ آمد:
- توضیح کامل ازت میخوام ترلان، چه اتفاقی افتاده؟ اونی که اون روز بهت زنگ زد کی بود؟
- اول یکم آب بهم بده.
با اخم به سمت پارچ رفت و کمی آب برایش ریخت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
ترلان جرعهای نوشید و باز دراز کشید و گفت:
- اسمش کوروشه، تو جاده با هم بودیم که تصادف کردیم.
- همون پسرِ که چشمش عسلیه؟
متعجب پرسید:
- تو از کجا میدونی؟
- من که ندیدمش، بنیامین ازش گفت.
و نگاهی به موبایلش انداخت.
- عزیزم بنیامین کارم داره، من میرم زود میام.
و از اتاق بیرون رفت.
خیلی نگذشت که در باز شد، ترلان به طرف در برگشت که با چشمهای نگران کوروش روبرو شد.
کوروش کنار تختش ایستاد و گفت:
- تو که من رو نصف جون کردی دختر، مگه بهت نگفتم حق نداری بخوابی؟
- خب دست خودم نبود.
کوروش نفس عصبی کشید که ترلان پرسید:
- تو اینجا چکار میکنی؟
romangram.com | @romangram_com