#قطب_احساس_پارت_271
سالار پشت فرمان نشست و کوروش هم کنارش.
ترلان سرش را به صندلی تکیه داد و خیلی زود به خواب رفت.
***
با صداهای نامفهومی بالای سرش چشم باز کرد.
گلبرگ و بنیامین بودند، گلبرگ با دیدن چشمهای بازش لبخندی زد و گفت:
- بهوش اومدی خواب آلو؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
ترلان با دهان خشک لب زد: من کجام؟
- یک هفتهای هست که تو بیمارستانی.
سعی کرد بنشیند؛ اما سرش به شدت گیج رفت.
یادش نمیآمد چرا اینجاست، پرسید:
- چرا بیمارستانم؟
بنیامین: همون روزی که از خونه ما رفتی بعد از سه ساعت از بیمارستان بهمون زنگ زدن و گفتن تو رو آوردن اینجا، یه
پسر جوونی تو رو آورده بود، مثل اینکه تصادف کردی!
یادش آمد، آن روز برفی در جاده، زیر خروارها برف، او و کوروش!
هنوز هم با یادآوریاش تنش داغ میشد.
آن مرد ناشناس، تبر، ماشین، سالار، حالا هم که اینجاست!
گلبرگ رو به بنیامین گفت:
- میری براش کمپوت بخری؟ الان باید بخوره.
بنیامین با لبخند سر تکان داد و از اتاق خارج شد.
romangram.com | @romangram_com