#قطب_احساس_پارت_270

مسیر رفتن آن مرد بود.
کوروش تقهای به پنجره زد که شیشه را پایین کشید.
- من و سالار میریم دنبال اون مرد، از ماشین پایین نیا.
و قبل از اینکه ترلان اعتراضی بکند رفتند.
از ماشین پیاده شد.
نگاهش ماشین را نشانه گرفت، هر کس بود خدا لعنتش کند، چیزی از ماشین زیبایش باقی نگذاشته بود.
با قدمهای سنگین از روی برفها گذشت و دور ماشین چرخید، روی تمام بدنهی ماشین رد تبرهایی بود که آن نقاب
پوش زده بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

دستی که از پشت دور بازویش حلقه شد جیغش را در آورد، یکی او را محکم در آغوش کشید، صدای آرام کوروش در
گوشش پیچید:
- هیس منم عزیزم، نترس خانومی، آروم باش.
نفس راحتی کشید و گفت: ترسوندیم.
- معذرت میخوام.
از او جدا شد و به سالار نگاه کرد، سالار لبخندی زد و گفت:
- فکر میکنم صدای جیغهای شما بود که من رو از اول جاده به اینجا کشوند.
ترلان لبخند بیجانی زد، بدنش بیرمق بود، هنوز هم سر گیجه داشت، یک دستش را به سرش گرفت و دست دیگرش
را به بدنه ماشین، سالار پرسید: خوبی؟
اما کوروش کمرش را گرفت و گفت: سرش ضربه دیده، باید بریم بیمارستان.
و او را کشان کشان تا ماشین سالار برد و روی صندلی عقب نشاند.

romangram.com | @romangram_com