#قطب_احساس_پارت_269
کوروش لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:
- هرکی هست داره بهمون کمک میکنه.
قبل از اینکه ترلان جوابی بدهد شیشهی ماشین با صدای بدی شکست.
جیغش به هوا رفت.
هر کس که بود انگار آن قدر برف را نازک کرده بود که بتواند شیشه را بشکند.
ترلان با وحشت به مرد نقاب پوش روبرویش نگاه کرد.
محکم به کوروش چسبید، کوروش داد زد:
- چه غلطی میکنی؟
تبر مرد بالا رفت و این بار روی بدنهی ماشین فرود آمد.
جیغهای ترلان همزمان میشد با ضربههایی که او به سرتاسر ماشین میزد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
کوروش خواست پیاده شود که با وحشت گفت: نه، نرو.
- بذار ببینم این مرتیکه روانی کیه؟
- گورباباش، هرکی که هست، ولش کن اون تبر داره.
ترلان چرخید و از پنجره نگاهش کرد.
مرد نقاب پوش زل زده بود به او و دستهی تبر را نوازش میکرد.
گویا میخواست تبر را در قلبش فرود آورد.
صدای جیغ لاستیکهای ماشینی باعث شد مرد به سمت صخره برود، انگار ماشینش را آنجا پارک کرده بود.
کوروش فوری پیاده شد.
مردی خوش چهره هم از ماشین روبرویی پایین آمد، ترلان شنید که کوروش، سالار صدایش کرد، رد نگاهش هنوز به
romangram.com | @romangram_com