#قطب_احساس_پارت_268

کوروش در چشمهای خمارش نگاه کرد
طوری حرف میزد که انگار اگر بخوابد بیدار شدنی در کار نیست!
خودش هم میدانست در این شرایط نباید بخوابد؛ با این حال چشمهایش را بست.
حس لبهای کوروش روی پیشانیاش آتشش زد.
طوری چشمهایش را باز کرد که کوروش ازش فاصله گرفت و گفت:
- به هیچ قیمتی نمیذارم بخوابی.
ترلان فوری پسش زد، خواست از روی پایش بلند شود و روی صندلی برگردد که کوروش مانع شد و گفت:
- نرو اونجا سرده.
- اما من الان زیادی گرممه!
نگاه کوروش حالت خاصی گرفت
ترلان لبش را گزید که کوروش گفت:
- دیگه خوابت نمیاد؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

سرش را به علامت منفی تکان داد.
صدایی از بیرون میآمد
ترلان متعجب پرسید: صدای چیه؟
- شاید سالار رسیده!
به ساعت نگاه کرد و گفت:
- هنوز دو ساعت بیشتر نشده!
انگار کسی داشت برفهای اطراف ماشین را کنار میزد.

romangram.com | @romangram_com