#قطب_احساس_پارت_267
- یکم تحمل کن، باید گرم بشیم.
و ترلان را روی پایش کشید.
کف دستش را روی سینه کوروش چسباند و نگاهش کرد.
لبههای کتش را باز کرد و ترلان را بینش جای داد.
آنقدر ضربان قلبش بالا رفت که حس کرد کوروش هم صدایش را میشنود.
کوروش آرام زمزمه کرد: یکم دیگه تحمل کن.
نفسهای داغش که به صورت ترلان برخورد میکرد بدنش را میلرزاند.
داغ داغ شده بود، حتی کف دستهایش عرق کرده بود!
نتوانست در برابر چشمهای عسلیاش مقاومت کند، نگاهش کرد، کوروش زل زده بود در چشمهایش، عمیق و نافذ.
ترلان سرش را پایین انداخت، دلش میخواست زمان متوقف شود و سالار هیچ وقت نیاید، میخواست بماند تا ابد در
آغوش مردی که حسهایی به او داشت.
پلکهایش داشت سنگین میشد که صدای کوروش در گوشش پیچید:
- نباید بخوابی ترلان، سرت ضربه دیده.
نالید: نمیتونم چشم هام رو باز نگه دارم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
گیج بود، آن ضربه واقعا کاری بود.
کوروش بازوهایش را گرفت و تند تند تکان داد.
دستهای ترلان روی لباسش مشت شد و لب زد: نکن، خوابم میاد.
- حداقل باید تا سه ساعت بیدار باشی، اگه بخوابی خطرناکه.
- ولی نمیتونم.
romangram.com | @romangram_com