#قطب_احساس_پارت_266

... -
- نه نگران نباش چیزی نشده، فقط ماشینمون گیر کرده زیر برف.
... -
- از اون جادهای که تو گفتی اومدیم، اینجا پرنده هم پر نمیزنه به کی بگم بیاد کمک؟
... -
- خیلی خب خودت رو برسون.
موبایل را روی داشتبرد پرت کرد که ترلان پرسید:
- کی بود؟
- سالار، همون روانشناسی که قرار بود بریم پیشش.
- یعنی اون قراره از چالوس بیاد اینجا دنبالمون؟
- چارهی دیگهای نیست، باید منتظر بمونیم.
ترلان دستش را روی سرش گذاشت، لرز کرده بود و درد سرش هم به آن اضافه شده بود.
دندانهایش که بهم خورد کوروش گفت:
- بخاری ماشین رو روشن کن.
- ماشین روشن نمیشه.
کوروش زیر لب لعنتی را زمزمه کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

کم کم آنقدر سرما شدید شد که حس میکرد خون در رگهایش منجمد شده است، دست کوروش که دوره بازویش
حلقه شد متعجب نگاهش کرد.
کوروش با شرمندگی گفت:

romangram.com | @romangram_com