#قطب_احساس_پارت_265


دستمال کاغذی رو از روی داشبورد برداشت، خون روی پیشانیاش را پاک کردو گفت: سر درد داری؟
- نه، فقط سرم گیج میره.
با حرص ضربهای به در کوبید و گفت:
- لعنتی باز نمیشه.
- باید چه کار کنیم؟
- نمیدونم.
ترلان دستی روی پیشانیاش کشید.
با اینکه استرس و نگرانی به او هجوم آورده بود؛ اما وجود کوروش آرامش میکرد.
کوروش نگاه نگرانش را بهش دوخت و گفت:
- تحت هیچ شرایطی نخواب.
متعجب گفت:
- از کجا میدونی خوابم میاد؟
نگاه کوروش نگرانتر شد، موبایلش را برداشت و شمارهای را گرفت، خیلی نگذشت که گفت:
- الو سالار خودتی؟
... -
- نه نمیتونم بیام.
... -نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چرا داشتم میاومدم؛ ولی بین راه تصادف کردم.

romangram.com | @romangram_com