#قطب_احساس_پارت_264

- از این مسیر برو، زودتر میرسیم.
ماشین را به آن سمت چرخاند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

جاده خیلی لغزنده بود.
ترلان پرسید: چرا گفتی از این جاده بیام؟ اینجا خیلی خلوت و لغزنده است.
کوروش نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- برای اینکه عجله داشتی گفتم، فقط خواستم زودتر برسیم.
ترلان خواست چیزی بگوید که نگاهش به سگ وسط جاده افتاد!
جیغ خفهای زد و فرمان را چرخاند که کنترل ماشین از دستش در رفت و محکم به صخرهای برخورد کرد.
سرش به فرمان خورده بود و داغی خون را روی پیشانیاش حس میکرد.
نفس نفسهای کوروش را میشنید.
کوروش به سمتش چپ چرخید، کمربندش را باز کرد و خواست پیاده شود؛ اما در باز نشد!
چشمش به پنجره جلو افتاد، انگار زیره خرواری از برف مدفون شده بودند. به در ضربه وارد کرد؛ اما فایده نداشت،
سرش گیج میرفت، برگشت سمت ترلان تا حرفی بزند؛ اما با دیدن پیشانی شکسته حرف در دهانش ماسید، بانگرانی
پرسید:
- حالت خوبه؟
ترلان لب زد: خوبم.
صورتش را قاب گرفت و گفت:
- مگه کمربند نبسته بودی؟
- نه هیچ وقت نمیبندم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

romangram.com | @romangram_com