#قطب_احساس_پارت_263

میخواست جلوی کوروش زیبا ظاهر شود.
نمیتوانست سرعتش را زیاد کند، خیابانها برف نشسته بود و لغزنده.
روبروی خانه کوروش ایستاد.
یک میس روی موبایلش انداخت، دو دقیقه نشد که آمد، در آن پلیور و کت مشکی بسیار جذاب شده بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

وارد ماشین شد و سلامی داد و دستهایش را مقابله بخاری گرفت، معلوم بود بسیار سرمایی است که در همین چند قدم
اینگونه سردش شده.
ترلان ماشین را راه انداخت و گفت: کجا بریم؟
- چالوس
- فقط درحد چند ساعت فرصت دارم، باید زود برم خونه.
- نگران نباش، زود میرسیم.
- این پسره که میگی کیه؟
- یکی از دوستهام که روانشناسه.
- میتونه به سمیر کمک کنه؟
- حتما میتونه، سمیر خیلی بهتر شده، همین که با تو صحبت میکنه یعنی بهبود.
ترلان آهی کشید.
نمیتونست بگوید از کوروش ترس دارد و خوب نمیشود، نمیتوانست بگوید میترسد از او هم خــ ـیانـت ببیند.
از تهران خارج شدند، با اینکه کوروش فقط کنارش نشسته بود؛ اما ضربان قلبش بالا بود.
نمیدانست این حس از کجا سر چشمه میگیرد!
نمیخواست به احساسش فکر کند، کوروش به جادهای اشاره کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com