#قطب_احساس_پارت_262

ترلان لحظهای مکث کرد، چیزی ته دلش میگفت کارش اشتباه است، از طرفی به این مرد اعتماد کرده بود هر چند
خودش هم میدانست زود به آدمها اعتماد میکند.
لبش را جوید، نفس عمیقی کشید، باید به خاطر سمیر این کار را میکرد، پس گفت:
- باشه، فقط کی؟
- الان چطوره؟
- الان؟ چقدر زود؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- واقعا برای خوب شدن سمیر عجله دارم.
- باشه آدرس خونهتون رو برام بفرستین.
- باشه خدانگهدار.
قطع کرد.
گلبرگ مشکوک نگاهش کرد، ترلان نمیتوانست و نمیخواست چیزی را ازش پنهان کند، پس لب زد:
- بعدا صحبت میکنیم.
و نا محسوس به بنیامین اشاره کرد.
گلبرگ متوجه منظورش شد و سر تکان داد، ترلان بلند شد و گفت:
- خب گلبرگ جون اگه دیگه مشکلی نداری من برم؟
لبخند بنیامین عمیقتر شد.
ترلان ناخواسته خندهاش گرفت، بنیامین چقد خوشحال شده بود از رفتن او!
بعد از خداحافظی از خانه بیرون زد و به ماشین برگشت.
در این پالتوی مشکی و چکمههای بلند مشکی جذاب به نظر میآمد، پس نیازی به تعویض لباس نداشت، ناخواسته

romangram.com | @romangram_com