#قطب_احساس_پارت_261
گلبرگ پشت سرش وارد آشپز خونه شد و گفت:
- مامان من؟! چرا؟!
ظرف کاچی را از پلاستیک در آورد و گفت:
- به دلایل خوب خوب.
و چشمکی تحویل گلبرگ داد.
بنیامین وارد آشپزخانه شد و با سرخوشی گفت:
- به، سلام ترلان خانوم، خوب هستین؟
- من خوبم؛ ولی شما بهترین.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
با حالت خاصی به گلبرگ نگاه کرد و در جهت تایید حرف ترلان سر تکان داد.
ترلان گلبرگ را وادار به خوردن کاچی کرد.
در این بین بنیامین خیلی راحت کاچی میخورد؛ اما گلبرگ مرتب سرخ و سفید میشد.
صدای زنگ موبایل ترلان بلند شد، به صفحهاش نگاه کرد، با دیدن نام کوروش بیدلیل هول کرد، جواب داد: الو؟
- سلام ترلان خانم.
- سلام خوب هستین؟
- ممنون
- چیزی شده؟
- یه زحمتی براتون داشتم.
- چی؟
- یکی از دوستام روانشناسه، چالوس زندگی میکنه، خواستم با هم بریم پیشش در مورد سمیر صحبت کنیم.
romangram.com | @romangram_com