#قطب_احساس_پارت_260
با رفتن آشنایان آن دو وارد خانه شدند، هیچ چیز نمیتوانست خوشحالی بنیامین را توصیف کند.
گلبرگ وارد اتاق شد، رنگ دیوارها از مشکی در آمده بود و کاغذ دیواری کرم شکلاتی خورده بود.
نگاهش به تخت افتاد، هنوز هم همان روتختی مشکی با بالشتکهای قرمز را داشت.
بنیامین را در آینه دید که به طرفش آمد و دستش را دور کمرش حلقه کرد.
گلبرگ به سمتش چرخید.
بنیامین خم شدم و چشمهایش را بوسید.
کمر گلبرگ را محکمتر به خودش فشرد و در گرمی آغوشش حل کرد.
***
برف پاک کن را روشن کرد.
خیابان یک پارچه سفید شده بود؛ اما آسمان هنوز هم خیال بند آمدن نداشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
با احتیاط ماشین را کنار خیابان پارک کرد، نایلون را برداشت و پیاده شد.
سوز سردی وزید که باعث شد لبههای پالتواش را بهم نزدیک کند.
از روی جوی رد شد، روبروی خانه ایستاد و آیفون را زد، خیلی نگذشت که صدای گلبرگ در گوشش پیچید: کیه؟
- باز کن منم ترلان.
در با صدای تیکی باز شد، با لبخند رفت داخل.
گلبرگ به استقبالش آمد، ترلان بغلش کرد و گفت: سلام عروس خانم.
- سلام بیا بشین.
- راهش را سمت آشپز خانه کج کرد و گفت:
- به سفارش مامان خانومت اینجام.
romangram.com | @romangram_com