#قطب_احساس_پارت_259
صدای تشویقها بلند شد.
از هم فاصله گرفتند.
باز صدای یکنواخت"دست دست دست داماد مرخص" بلند شد و گلبرگ باز عصبی شدن را در چشمهای بنیامین دید.
بنیامین به سختی از گلبرگ دل کند و مجلس را به سمت مردانه ترک کرد.
قبل از اینکه بنشیند پریا و ترلان دورهاش کردند و مجبور شد در رقـــص همراهیشان کند.
وقتی آنها کلی رقصیدند و خسته شدند، گلبرگ رفت و نشست.
ترلان صندلی کنارش نشست و پریا روبرویش ایستاد، گلبرگ پرسید:
- شوهرت هم اومده؟
- آره، ولی کامین اول راضی نمیشد، میگفت شما نیومدین عروسیمون ماهم نباید بریم، نمیدونی چقدر روی مخش راه
رفتم.
- مرسی که اومدی.
- یه گلبرگ که بیشتر نداریم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
لبخندی زد، تا آخر عروسی بدون بنیامین گذشت.
موقع شام اجازهی ورود به زنانه را به او دادند.
چقدر عصبی به نظر میآمد، انگار بدونه گلبرگ به او هم خوش نگذشته بود.
بعد از شام مهمانها یکی یکی رفتند.
عروس و داماد سوار ماشین شدند، گلبرگ عروس کشان را دوست داشت.
امشب اجازه داشت دستش را از پنجره بیرون ببرد، بنیامین هم دستش را از روی بوق برنمیداشت.
جلوی خانه همه بار دیگر بهشان تبریک گفتند و رفتند.
romangram.com | @romangram_com