#قطب_احساس_پارت_256


بنیامین لبخند مهربانی زد و دوباره در ماشین را برایش باز کرد و او این بار برای نجات از نگاه سعید فوری سوار شد.
مگر مهم بود در حرکاتش ناز نباشد؟
او فقط میخواست از آن مرد فاصله بگیرد.
بنیامین هم سوار شد، لبخند لحظهای از لبهایش محو نمیشد.
آن مَردِ تنها، امشب از هر زمانی خوشحالتر به نظر میآمد.
ماشینهای دیگر از آنها جدا شدند و به باغ رفتن و آن دو به سمت آتلیه.
هنوز در فکر سعید بود که صدای بنیامین در گوشش پیچید:
- خانمم، یهویی چت شد؟
سرش را پایین انداخت و گفت: هیچی
- آدم تو مجلس عروسیش برای هیچی ناراحت میشه؟
- بنیامین
- جانم؟
- قول میدی همیشه کنارم باشی؟
- معلومه عزیز دلم، من که به جز تو کسی رو ندارم.
- من میترسم.
- از چی؟
تنها نگاهش کردنگاه دانلود رمان قطب احساس |

بنیامین هم لحظهای به جاده و لحظهای به گلبرگ نگاه میکرد.

romangram.com | @romangram_com