#قطب_احساس_پارت_255

- بریم نفسم، بریم.
با هم از پلهها پایین رفتند، فیلمبردار از لحظه لحظه خوشبختی آنها فیلم میگرفت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

فیلمبردار از بنیامین خواست در ماشین را برای عروس باز کند و گلبرگ هم با ناز سوار شود، بنیامین کمی از عروسش
فاصله گرفت و در را برایش باز کرد.
گلبرگ میخواست به سمتش برود که با دیدن شخص روبروی پاهایش از حرکت ایستاد!
باورش نمیشد! سعید با اخم ترسناکی نگاهش میکرد!
لمس شدن بدنس را حس کرد، انگار صداهای فیلمبردار و ترلان رو نمیشنید، پوزخندی که روی لبهایش نقش بست
حالش را بدتر کرد.
باید میفهمید سعید نمیگذارد او به این راحتی خوشبخت شود.
صدای ترلان از کنارش آمد: گلبرگ چته؟
نگاه گیجش را به ترلان انداخت و گفت: نمیذاره خوشبخت بشم!
- کی؟
دوباره نگاهش را به سعید دوخت، این بار ترلان هم رد نگاهش را دنبال کرد و یا حسینی زیر لب زمزمه کرد.
حالت تهوع به گلبرگ دست داد.
بازوهایش از روی شنل در دستهای بنیامین اسیر شد:
- خانمم چرا سوار نمیشی؟
نگاهش کرد، چرا با وجود بنیامین باید از سعید بترسد؟ او حتما مراقبش خواهد بود.
لبخندی تصنعی زد و گفت:
- ببخشید هول کردمنگاه دانلود رمان قطب احساس |

romangram.com | @romangram_com