#قطب_احساس_پارت_254
- داماد اومد.
بلند شد و با هیجان گفت: بنیامین اومده؟
ترلان به خنده افتاد و گفت:
- پس بگو چرا از اون موقع بغض کردی! منتظر آقاتون بودی؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
گلبرگ چشم غرهای نثارش کرد، لباس عروس را به سختی بر تن کرد، بد نبود بنیامین کمی پایین معطل شود!
به خودش در آینه نگاه انداخت، موهای بابلیس شده به حالت باز و جمع درست شده بود.
آرایش ملایم، لباس عروس دکلته با دامن حریر دنبالهدار نقرهای که با نگین به زیبایی تزیین شده بود، فوق العادش کرده
بود.
آرایشگر در را باز کرد تا بنیامین بالا بیاید، خودش هم وارد اتاقک شد، ترلان با شیطنت چشمکی زد و پایین رفت.
گلبرگ منتظر وسط سالن ایستاده بود که در باز شد و بنیامین داخل آمد.
در آن کت و شلوار مشکی براق خیلی جذاب شده بود.
نگاه او هم مات گلبرگ بود، با قدمهای سست به سمتش آمد، برقِ عشقِ چشمهای بنیامین، دلخوریهای گلبرگ را پر داد
و رفت.
دستهایش را گرفت و به لبهایش نزدیک کرد، بـ ــوسهای طولانی رویش زد که گلبرگ با لذت چشمهایش را بست.
صدای بنیامین در گوشش زمزمه شد:
- چقد ناز شدی.
گلبرگ لبخندی زد که بنیامین خم شد و گونهاش را بوسید، گلبرگ به عقب هولش داد و گفت:
- اِ، بنیامین بریم دیرشد دیگه.
دستش را گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com