#قطب_احساس_پارت_253

- خودم مجبورش میکنم بخوره خاله.
- بیا دخترم، برای تو هم درست کردم.
ترلان با ذوق لقمه را گرفت و گفت:
- مرسی خاله جون، بای
دست گلبرگ را کشید و بیرون رفتند.
لباس عروس را از قبل در ماشین گذاشته بود.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

تا آنجا با مسخره بازیهایش سعی داشت گلبرگ را آرام کند؛ اما او با بیقراری ناخنهایش را در دستش فرو میکرد.
نمیدانست استرسش برای چیست؟! شاید تمام دخترها در روز عروسیشان این گونه بیتاب میشدند!
روبروی آرایشگاه نگه داشت.
با ورودشان آرایشگر کلی شاکی بود از دیر آمدنشان.
گلبرگ زیر دست خودش نشست و ترلان زیر دست شاگردش.
موهایش را بیگودی پیچید و زیر سشوار کلاهی گذاشت، وای که چقد عذابآور بود.
در طول زمانی که گلبرگ زیر دستگاه بود آرایشگر به مانیکور کردن ناخنهایش پرداخت.
ترلان تمام مدت گلبرگ را با شوخیهایش میخنداند و او که حالا استرسش کمتر شده بود راحتتر لبخند میزد.
بعد از یک ساعت از زیر دستگاه بیرون آمد و آرایشگر مشغول آرایش صورتش شد.
دلگیر بود از این که بنیامین یکبار هم با او تماس نگرفته بود!
ناهار را نتوانست بخورد و ترلان هم طبق معمول به خاطر گلبرگ ناهار نخورد.
ساعت 5بود که زنگ آیفون به صدا درآمد.
آرایشگر بعد از جواب دادن با لبخند سمت گلبرگ گفت:

romangram.com | @romangram_com