#قطب_احساس_پارت_252
***
چشم به کارت عروسیاش دوخت، فردا این موقع گلبرگ خانهی خودش بود.
نگاهش را دور تا دور خانه پدریش چرخاند، آخ که دلش تنگ بود برای پدرش.
آهی کشید.
لباس عروسیاش آویزون بود.
با یادآوری بنیامین لبخند محوی زد، حتما میتوانست در کنارش خوشبخت شود.
روی تخت دراز کشید، بیقرار دیدنش بود؛ اما آن قدر این روزها سرش شلوغ بود که نمیتوانست پیشش باشد.
چشمهایش رابست، قلب بیقرارش او را تا نزدیکی صبح بیدار نگه داشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
با تکان دستی چشمش را باز کرد، چشمهای شیطان و شاد ترلان را بالای سرش دید.
با لبخند گفت:
- بیدار شو خوابالو، وقت آرایشگاه داریم.
به ساعت روی دیوار نگاه انداخت و با اوقات تلخی گفت: هنوز پنج صبحه!
- پاشو لوس بازی در نیار، عروسی خیر سرت.
به سختی بلند شد، دو ساعت بیشتر نتوانسته بود بخوابد.
لباسهایش را پوشید؛ چون دیشب حمام رفته بود نیازی به دوباره رفتن نبود.
از اتاق که بیرون رفت، مادر لقمهای به دستش داد و گفت:
- این رو تو راه بخور، احتمالا ناهار هم نمیتونی بخوری، ضعف میکنی.
- وای مامان اشتها ندارم.
ترلان لقمه را از مادر گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com