#قطب_احساس_پارت_251

روناک هنوز هم آرام آرام اشک میریخت.
پرستار وارد اتاق شد، به کمک برسام مانتویش را درآوردن.
لباس روناک را بالا داد و مشغول معاینه پهلویش شد، کمی پهلویش را فشار داد که داد روناک بلند شد.
برسام به سمتش آمد، مچ دست پرستار را گرفت و به عقب هولش داد و غرید:
- چه غلطی میکنی؟
پرستار با ترس گفت: فقط داشتم معاینهش میکردم.
برسام به طرف روناک رفت و گفت: خوبی؟
با درد نالید: درد دارم.
برسام چشم غرهای به پرستار رفت و گفت: مراقب باش.
پرستار با احتیاط به روناک نزدیک شد و دوباره مشغول معاینه شد، بعد از چند دقیقه گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- چیز مهمی نیست، یه کبودی سطحیه، یک پماد بهتون میدم دو سه شب بمالین رو کبودیش خوب میشه.
برسام سری تکان داد که پرستار از اتاق بیرون رفت.
روناک از دو دستش کمک گرفت و نشست، مسکنی که خورده بود کمی دردش را آرام کرده بود.
برسام مانتویش را تنش کرد.
اخمهایش به روناک میفهماند خیلی عصبانیست، به ماشین برگشتند
تا خانه کسی حرفی نزد، روناک در را باز کرد و پیاده شد، برسام هم پیاده شد، نیم نگاهی به او انداخت و راهش را گرفت
و رفت.
روناک آهی کشید، حالا مجبور بود حیاط به این بزرگی را تا خانه تنها برود.
انگار برسام تمام محبتهایش را امشب خرج کرده بود!

romangram.com | @romangram_com