#قطب_احساس_پارت_250
اخمهایش را در هم کشید و گفت:
- چه کار کردی با خودت؟
میان گریه گفت:
- برسام درد دارم.
برسام به سمت کمد رفت، مانتویش را برداشت و به آرامی تنش کرد.
با خشونت او را در آغوش کشید که روناک از درد آخی گفت.
حلقهی دستهای برسام دور کمرش شل شد.
از پلهها پایین رفت.
روناک سرش را به سینهاش تکیه داده بود و آرام اشک میریخت.
برسام او را در ماشین جای داد، سوار که شد اخمهایش در هم بود.
روناک میدانست چون درد دارد برسام ساکت است و چیزی نمیگوید؛ اما میدانست بعدا به حسابش خواهد رسید.
روبروی درمانگاه نگه داشت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
دوباره آن دختر را همانند شئی قیمتی در آغوش کشید و به آن سمت دوید.
برسام با عصبانیت سراغ دکتر را گرفت.
پرستار سراسیمه به سمتشان آمد و گفت:
- بله آقا؟
- حال خانمم خوب نیست.
- ببرینش تو اتاق بذارینش رو تخت.
برسام به اتاق رفت، روناک را روی تخت گذاشت.
romangram.com | @romangram_com