#قطب_احساس_پارت_249
میدانست نمیتواند این همه پله را پایین برود و از اقدس خانم کمک بگیرد.
موبایل را از کنارش برداشت، مردد به شماره برسام نگاه انداخت.
برسام گفته بود اگر بلایی سرت بیاید قبل از اینکه بمیری خودم میکشمت، با این حال مرگ بهتر از تحمل این درد
طاقت فرسا بود.
روی اسمش زد و کنار گوشش گذاشت.
با هر زنگ ناامیدتر میشد، میخواست قطع کند که صدای گرفتهی برسام در گوشی پیچید: بله؟
- بـ...برسام
لحن برسام تغییر کرد، حتی از پشت تلفن هم میتوانست حال روناک را بفهمد.
- چی شده؟
- میشه بیای؟
تماس قطع شد.
روناک دیگر نتوانست تحمل کند، به هق هق افتاد، گریه باعث میشد درد پهلویش بیشتر شود.
در اتاق با شدت باز و چهره پریشان برسام با آن چشمهای سرخ نمایان شد.
با دیدن برسام هق هقش شدت گرفت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
برسام کنارش نشست و با صدای خشنی گفت:
- چه غلطی کردی که این طوری گریه میکنی؟
- پـ...پهلوم
برسام لباسش را بالا زد.
کبودی پهلویش روی آن پوست سفید بیشتر خودنمایی میکرد.
romangram.com | @romangram_com