#قطب_احساس_پارت_248
- نه، کارخونهست خانم جان.
- خداحافظ اقدس خانم، به عموم بگین دوستش داشتم.
و به سمت اتاق برسام حرکت کرد.
وارد اتاق که شد برسام در را بست.
آب گلویش را به سختی قورت داد و گفت:
- ببخشید برسام، به خدا...
پرید در حرفش:
- به خدا چی؟ چه غلطی کردی با خودت؟
- من خوبم، فقط در ماشین یکم..
و ادامه نداد.
برسام نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:
- خیلی خب، خودم درستش میکنم.
و از اتاق بیرون رفت.
روناک نفس راحتی کشید، هنوز باور نمیکرد زنده است.
نگاهش را دور تا دور اتاق که پر از لوازم ورزشی بود چرخاند و از اتاق خارج شد.
***نگاه دانلود رمان قطب احساس |
شب از شدت درد از خواب بیدار شد.
پهلویش تیر میکشید، عرق سرد را روی بدنش حس میکرد.
قطره اشکی روی گونهاش چکید.
romangram.com | @romangram_com