#قطب_احساس_پارت_247
لبش را با ترس جوید.
انگار او هم راهی برای فرار از این وضعیت نداشت.
صدای برسام آمد: اومدی؟!
با ترس به سمتش برگشت، لبخند تصنعی زد و گفت: آره، سلام.
برسام چشمهایش را ریز کرد، مگر میشد چیزی را از این مرد پنهان کرد؟
روبرویش ایستاد و گفت:
- چی شده؟
از چشمهای روناک بغض معلوم بود، دوباره گفت:
- میدونی که دوست ندارم یه سوالی رو دو بار بپرسم!
سوئیچ را سمتش گرفت و گفت:
- تـ...تصا...دف کردم.
جرات نگاه کردن در چشمهای برسام را نداشت.
انتظار داد و فریاد داشت؛ اما سکوتش روناک را بیشتر میترساند، صدایش آرام بود:
- بیا تو اتاقم
همان جا اشهدش را خواند.
برسام وارد اتاق شد.
روناک رو به اقدس گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- عمو جونم نیست؟
romangram.com | @romangram_com