#قطب_احساس_پارت_257

گلبرگ نمیخواست امشب با پیش کشیدن بحث سعید او را آشفته کند، پس لبخندی زد و گفت:
- تو که باشی از هیچی نمیترسم.
لبخند بنیامین هم عمیقتر شد، روبروی آتلیه نگه داشت.
انگار آتلیه جالبترین قسمت کار بود.
عکاس ژستهای زیبایی را پیشنهاد میداد و چقدر زیبا میافتاد عکسهایی که گلبرگ و بنیامین میگرفتند.
دو ساعتی را در آتلیه گذراندند و گلبرگ میدانست با عشوههایش همسرش را دیوانه میکند.
از آتلیه که خارج شدند بنیامین برانگیخته به نظر میآمد، شاید دلش راضی به ادامهی جشن نبود.
سوار ماشین شدند و به سمت باغ رفتند.
با ورودشان همه مهمانها بلند شدند.
به خواست بنیامین عروسی جدا برگزار میشد و شاید سختترین قسمتش، رفتن بنیامین بود.
بعد از خوشآمدگویی به مهمانها، به سمت جایگاهشان رفتند.
ترلان لحظهای از کنارش دور نمیشد.
گلبرگ میتوانست حس کند بنیامین چقدر به ترلان حسادت میکند، زیادی حسود نبود؟
به دستور فیلمبردار پیست خالی شد و گلبرگ و بنیامین به پیست رفتند.
رقـــص نور رقصشان را زیباتر میکرد، صدای خواننده در وجودش رخنه کرد.
اینقدر خوبینگاه دانلود رمان قطب احساس |

که فکرم هرجا که باشم به تو درگیره
دنیا توی دستمه وقتی میشم تو چشات خیره
توی این بیکسی قلبم از تو آرامش میگیره

romangram.com | @romangram_com