#قطب_احساس_پارت_245
سکوت فرحزاد را که دید سر بلند کرد.
استاد با اخم ریز بین پیشانیاش گفت:
- آدم هر کاری رو بخواد میتونه بکنه، به خصوص اگه اون آدم تو باشی.
لبخندی زد و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- ممنون استاد.
- دیگه میتونی بری.
- خدانگهدار، با اجازه.
از دانشگاه بیرون زد، وارد پارکینگ شد، هنوز موتور اردیان کنار ماشینش پارک بود.
نمیدانست این پسر چطور با این سن سال اول دانشگاه است!
سوار ماشین شد و با سرعت به سمت خانه حرکت کرد، برسام منتظرش بود.
از پیچ چهارراه پیچید که ماشینی محکم به بغل ماشینش برخورد کرد.
فرو رفتن در را در پهلویش حس کرد، با درد نالید و بر بخت بدش لعنت فرستاد.
راننده ماشین فوری پیاده شد و با ترس به سمت روناک آمد.
سعی کرد در فرو رفته را باز کند، کمی گیر کرده بود؛ ولی باز شد.
روناک درد پهلویش را نادیده گرفت و پیاده شد.
با دیدن در راننده که دیگر شباهتی به در نداشت چانهاش از بغض لرزید.
مرد با نگرانی گفت:
- خوبین خانم؟
- بله خوبم.
romangram.com | @romangram_com