#قطب_احساس_پارت_244
استاد نگاه بدی به او انداخت و دوباره مشغول تدریس شد.
نگاه کوتاهی به صفحه انداخت، با دیدن اسم برسام به ناچار پیام را باز کرد، نوشته بود:
- ساعت ۴خونه باش، میخوام برم کلوپ ورزشی.
پیام را بست، موبایل را خاموش کرد و در کیفش انداخت.
با پایان ساعت آن درس، بلند شد و کلاسش را عوض کرد.
با استاد فرحزاد کلاس داشت، با علاقه ردیف اول نشست.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
ده دقیقه بعد کلاس شروع شد، با اشتیاق به درس گوش سپرد.
تا پایان کلاس با سوالهایش همه را کلافه کرد؛ اما استاد با لبخند تمام سوالهایش را جواب داد.
بالاخره کلاس تمام شد.
قبل از خروج از کلاس استاد صدایش کرد: خانم رستگار
چرخید سمتش:بله استاد
فرحزاد با لبخند گفت: چند لحظه تشریف بیارین.
به سمتش رفت، مقابل میزش ایستاد و گفت: بله؟
- کلاس دیروز چطور بود؟
- خوب بود استاد، یکم دانشجوها اذیت میکنن؛ ولی با هم کنار میایم.
- منظور از دانشجوها دختره یا پسر؟
سرش را پایین انداخت و گفت: پسر
- طبیعیه، یکم طول میکشه تا قبولت کنن.
- اگه نتونستم ادامه بدم چی استاد؟
romangram.com | @romangram_com