#قطب_احساس_پارت_243

عینک دودیاش را روی مقنعه سورمهای رنگش گذاشت و به ماشین تکیه داد.
سفیدی مانتو با سیاهی ماشین هارمونی زیبایی ایجاد کرده بود.
در دل از خدا میخواست دانشجوهایش او را نبینند.
نگاهی به ساعتش انداخت، لعنتی داشت دیر میشد!
موتور سواری کنار ماشین ایستاد، روناک سعی کرد بیتفاوت باشد.
پسر کلاه کاسکتش را برداشت و دستی به موهایش کشید.
روناک متعجب به اردیان موتور سوار نگاه کرد و صاف ایستاد.
اردیان از موتور پیاده شد، نگاهی به ماشین او انداخت و با پوزخند گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- پیشرفت کردی.
روناک هم سعی کرد پوزخند بزند:
- برعکس من، شما پسرفت کردی.
- حال کردم امروز با موتور بیام.
- خوش باشی یابو سوار.
و به سمت کلاس قدم تند کرد، امیدوار بود استاد هنوز نیامده باشد.
به کلاس رسید، تقهای به در زد و وارد شد.
استاد صادقی نگاهش را از او روی ساعتش انداخت، نفسش را بیرون داد و به صندلی اشاره کرد.
روناک ببخشیدی زیرلب گفت و روی صندلی نشست.
صدای اس ام اس موبایلش بلند شد، فراموش کرده بود خاموشش کند.
لبش را آنقدر محکم به دندان گرفت که شوری خون را در دهانش حس کرد.

romangram.com | @romangram_com